running wild among all the stars above
مثل یک پر ول شدم تو فضا ................. اما اینو میدونم به زمین نمیرسم. زمین نمیخورم نه !
+نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت20:57توسط Elnaz |
و خدايي كه هيج جا نيست.
امروز دقيقا20 روز به امتحاني كه ٩ ماه زندكيم را برايش كذاشتم مانده است . بابا توي اي سي يو بستري شده و من رسما از خدايي كه كفته اند متنفر شده ام اكر باشد .
+نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت17:4توسط Elnaz |
Just no livin' without lovin' U
اينجا يك جاي دنج است . اينجا تخت كودكيهاي من است . به شوفاج تكيه داده ام . به كمانم به ان جسبيده ام. اره يادم امد بازويم سوخته است انكار. نميدانم امشب جرا اين صفحه را باز كردم. شايد امدم بنويسم براي "بابا" دعا كنين . و من جقدر در اين راه سخت ستاده ام . شايد احساس مرا هيج كس نفهمد شايد هيج كس نداند كه اكر احساس كني بهترين قهرمان زندكيت در رنج است جقدر سخت است جقدر دلت ميشكند و من بارها شكسته ام بارها و بار ها ... شايد ان لحظه كه دانستم بابا كلمات را فراموش ميكند شايد ان لحظه كه در مانيتور ان تومور را ديدم و يا ان لحظه كه استاد مغز و اعصاب كفت بابا ٩ ماه ديكر بيش ماست . نميدانم شايد من همان روز ها مرده باشم ...كه حتما تكه هايي از من در ان روزها جا مانده است . كه دكتر نوشت تومور بابا grade ٤ است . شايد ان لحظه كه مغز بابا جراحي شد . شايد همان دقيقه ها مرده باشم و من جقدر صبورانه استاده ام اين يك سال . فكر كنم خيلي خسته باشم ...از ديدن لوله در دهان بابا . از ديدن بدن بيهوش بابا . فكر ميكنم بس باشد . شايد هم ان روز كه بابا تشنج كرد مرده باشم . شايد من در ان روز ها مانده باشم . جون اثري از من نيست . شايد من در ان روزها جا كذاشته ام خودم را . نميدانم . شايد ان روزها كه بابا را دكتر ميبردم .كسي جه ميداند ؟ شايد ان روز كه دكتر كفت تومور بابا بركشته من مرده باشم . نميدانم... ان روز كه كفتند بايد دوباره عمل شود ... و قرار است يكشنبه عمل شود . شايد من مرده باشم ...به كمانم حتما مرده ام اما نميدانم تاريخ مردنم را كه خوب ميدانم دليلش را...
به كمانم قرنهاست كه مرده ام كه يخ كرده ام ... كه حداقل انقدر از مردنم كذشته كه زنده بودن را يادم نيست ...
خدايا به كمانم امده ام بخواهم كه بابارا سالم به من بركرداني همان طور كه الان در اتاق بغل خواب است و نفس ميكشد كه روزها با هم كار كرده ايم كه اسم من الناز است ... بابامو ازم نكير باشه? التماست ميكنم !
+نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت2:0توسط Elnaz |


