تبليغاتX
Memories of a little doctor

Memories of a little doctor

پت و مت !
در پی برقراری مجدد روابط اینجانب با مهزاد عظما در یک روز سرد پاییزی عقل نداشته ی خود را به دست ایشان سپرده و راهی رستوران چینی ها شدیم. هر چه اصرار ورزیدیم و پا کوفتیم که الا ای مهزاد اخوی ما بسی غذای این رستوران رو تجربه کرده و بسی دردناک بوده طعمش ! اما شوما یاسینو در نظر بگیر که تو گوش اون حیوون نجیبه من بخونم ! القصه ! میزامپیلی ها (؟) نمودیم و روانه گشیتیم !

هاااااااااااااااا! شوما یه در خونه رو در نظر بگیر . بعد در یه هتل رو هم تو اون ذهنت در نظر بگیر . بعد شوما متصور شو که یه آقاهه وایساده تو هتل ! رو در رستوران هم نوشته از هتل وارد شوید !!! مهزاد هم به دلیل از دست رفتی دامن در هنگام دیدن هر نوع ! نه دقت کن ! هر نوع ! جسم ! خوراکی !!! سرشو انداخت زیر و زرت رفت در خونه رو کشید . چی بگم از دل و روده ی من و اون آقای مذکور که پاشیده شد کف خیابون ؟؟؟

با هر مشقتی بود خودمونو رسوندیم تو ! مهزاد هم هی میگف الناز ببین چه بوی خوشمزه ای میاد ! خلاصه آقایی که شوما باشی ۲ تا غذا سفارش دادیم و نشستیم به سالاد خوردن. چشمت روز بد نبینه ! غذا بلا بود !!!!!! یه مرغ در حال قد قد ! مقادیر زیادی میگو در حال رژه و مقادیری گاو در حال ماما ! به اضافه ی ۳ ۴ کیلو سیر گذاشت جلومون! اصلا محال بود از دماغ بتونی بپایینتر ببریش و برسونیش به دهنت ! من مرتب میگفتم الان بالا میارم ! یک بویی میداد که آرزو میکردی میمردی اما عصب یک مغزی نمیداشتی ! خلاصه ۱۰ دقیقه گذشت و ما سعی کردیم با هر آنچه دم دست داریم از جمله سالاد ژله نوشابه و ... طعم خوش زندگی رو به خودمون برگردونیم اما دریغ! فقط تونستیم به آقای گارسون بگیم صورت حساب مارو بیاره و اونم با اینکه کلی تعجب کرد ازینکه ما چرا هیچی نخوردیم ! القصه حلق و دل و روده ی من از خنده اون کف پهن بود. ۲ ۳ تا آقا چینی هم هی به ما نگاه میکردن ! فک کنم تا حالا چشم به این درشتی ندیده بودن !!!!!!

بله ! شب دیگری که از قضا شب امتحان توانبخشی بود و هوا هم ناجوانمردانه سرد میبود ! و گردن اینجانب نیز دچار گرفتگی شده بود ! کله پوکی که من باشم جهت گرفتن ۵ صفحه جزوه روانه ی خانه ی یکی از همکلاسیام شدم که از شوما چه پنهون اونور دنیا بود ! مهزاد هم بام اومد ! اون دوست قشنگ پرفسور ما هم آدرس رو نامردی نکرده بود و دقیقا برعکس گفته بود . خلاصه بعد از طی کردن به خیابون تماس گرفتیم گفت نه رد کردین و دور بزنین !!! از انجا که در آن محل ! نمایشگاه کتاب برگزار شده بود و بسیار شلوغ و ترافیک بود و مهزاد هم از شدت عصبانیت در حال تشنج بود به بنده امر فرمود که الناز میکشمت ! باید دنده عقب بری ! از و اصرار و از من کج نمودن گردن که ای مهزاد با من به ازین باش ! خلاصه بنده مغلوب گشته و نصف خیابان را به هر جان کندنی بود طی کردم! که دل مهزاد به رحم اومد و منو انداخت به گوشه ای و خودش نشست پشت سیسیل ! ازونجا که سیسیل زیر دست نامادری افتاد شروع کرد به خاموش شدن . دیگه از شدت خنده بنده در حال موت بودم ! مسافتی رو هم درون سرما پیاده رفتیم و نکته ی جالب داستان اینه که هرگز من اون جزوه رو نخوندم !!!!!!!!!!

پ.ن : ما بخش اطفالیم فردا هم کشیکیم !  تازه دوس جونمم (یلدا بانو)که نمازیه و کشیکاشو با من برداشته . امروزم یه نینی افغانی لطف کرد جیش کرد تو چشم من !!!!!!!!!!!!!!

حوصله داشته باش! قيمت عشق هميشه بيش از تحمل آدميزاد بوده است...
از كتاب «يك عاشقانه آرام» - نادر ابراهيمي

بعدا نوشت : بسیار حال نمودیم که در کشیک خود هیچ مریضی ادمیت ننموده و امروز کل بخش را مرخص نمودیم و بخش را به مهزاد عزیزتر از جان سپردیم ! او احتمالا تا الان دچار ۷۰ درصد سوختگی شده است! دعایش میکنیم که سخت نگذرد کشیکش!


 

 

+نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت22:2توسط Elnaz |